|
خورشید بی زوال همیشه زلال من سلام به دوستان اينترنتي قديم ۲سالي هست آپ نكردم حالا اومدم آپ كنم تا۲سال ديگه!!!!!!!!!!!!!! وقتي زندگي صد دليل واسه گريه کردن بهت نشون داد، تو هزار دليل براي خنديدن بهش نشون بده ...
دختره از پسره پرسيد: من خوشگلم؟ گفت نه.گفت: دوستم داري؟ گفت نوچ. گفت: اگه بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلاً. دختره چشماش پر از اشک شد، هيچي نگفت؛ پسره بغلش کرد و گفت: تو خوشگل نيستي، زيبا ترين هستي. تو رو دوست ندارم، چون عاشقتم. اگه تو بميري برات گريه نمي کنم، چون من هم مي ميرم.
دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر را امتحان کنند و هر کدام در انتظار ديگري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال توست و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده ... مي دوني چرا خدا به آدم دوتا چشم، دوتا گوش، دوتا پا و دوتا دست داده ولي يه دونه قلب؟... براي اينکه بگرده جفتش رو پيدا کنه. اگر جمله ي دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست؛ اگر جمله ي دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست؛ اگر جمله ي دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست؛ اگر جمله ي دوستت دارم پايان همه جدايي هاست؛ اگر جمله ي دوستت دارم كليد زندان من و توست؛ پس با تمام وجود فرياد مي زنم..... دوستت دارم.
بازم سلام
امروز تولد عزیزمه البته از نوع سال قمری
عزیزم تولدت مبارک
به امید موفقیت روز افزونت
تا ابد عاشقانه می پرستمت
بوس بوس
همیشه برم عزیز ترینی
عید مبعث رو به تمامی مسلمین جهان تبریک می گم
شاد و سرزنده باشید سلام به همگی
تصمیم گرفتم مطلب های خودم رو
توی وبلاگ خودم بنویسم
هردفعه چند تا شون رو آپ می کنم
بینندگان عزیز لطفا مطالب رو به
وبلاگ های خودتون انتقال ندید
ویا قبل از انتقال به من اطلاع دهید و
پس از گرفتن رضایت من این کار را
انجام دهید
با تشکر
زهره my id:nanazi_baba11 مشق هشتم
دلم مي خواهد كمي گريه كنم
من هر روز در انديشه ي تو پريشان تر مي شوم و چنان دوستت دارم كه گاه احساس مي كنم ديگر در من نمي گنجي و داري به بيرون تراوش مي كني و مرا ياراي تحمل تو نيست. خيلي دلم مي خواهد كمي گريه كنم گريه كنم،كمي با صداي بلند گريه كنم شايد راحت شوم(1). .هر چه بيشتر دوستت دارم ترس از دست دادنت بيشتر بي قرارم مي سازد. نمي دانم چرا اين انديشه سر در دنبال من كرده استو در اين نيمه شب از خوابم پ رانده و به اصرا وادارم مي كنو كه برايتان بنويسم و از شما قول بگيرم: مادامي كه خورشيد طلوع مي كند براي من خواهي ماند. (ا)اقتباس از ميان مجموعه آثار دكترعلي شريعتي
زهره مشق هفتم عصر مقدس ديدار
امروز عصر ،عصر مقدس ديدار است و من قدم هايم را بر سنگ فرشهاي خيابان طويل تر بر مي دارم كه مرا طاقت مدارا نيست. شاخ گلي نيز بايد بخرم اي كاش گل سرخ بتوانم پيدا كنم گر چه مي دانم فصل گل سرخ نيست،خيلي خوشحالم سر از پا نمي شناسم،دارم حرف ها راجهت گفتن رديف مي كنم به رفتارم فكر مي كنم به اعمالي كه بايد در مقابلش انجام دهم. حرف ها، ژست ها،ادا و اطوار هاو نوع نگاه،كوچكترين اشتباه در بارگاه او گناهي نا بخشودني است. چقدر حرف براي گفتن دارم،چقدر زمزمه و راز و نياز عاشقانه در من براي گفتن بي تابي مي كند. عقربه هاي ساعت به سرعت در حال حركتند از مغازه ي گل فروشي يك شاخه گل شقايق گرفته و به خيابان آمدم، خيلي دير كرده ام. ************** آهاي تاكسي آزادي،ترمز نكرد-باز هم و باز هم، يكمرتبه يك ماشين شخصي نگه داشت راننده سرش را از پنجره ي اتو موبيل بيرون آورد و گفت : در اين شهر جايي به نام آزادي نداريم. دنيا بر سرم آوار شداينجا آنجا نبود شهر او نبود ،انجا خالي و تهي از نگاهش بود . چشمهاي او را ساختمان هاي اين شهر نديده بودند. عطر اورا هرگز هواي اين شهر استشمام نكرده بود،چشمانم سياهي رفت افسرده و خسته و ويران بسوي خانه باز گشتم. درسلولم گل شقايق را به شيشه اي كه گلدان نام گرفت به يادگار سپردم تا با شمايلي از او تابا تصوير او با ياد و خاطره ي او زندگي كنم. اي«آزادي»حاضرم برات بميرم. و از پيش نگاهت هر گز بر نخيزم.
زهره مشق ششم
انتخاب كن
مي خواي پاي پلكت بميرم زير مژه هات دفنم كني
مي خواي لبخند بشم توي لبات ابدي بشم مي خواي نگاه بشم توي چشمات آتش بشم مي خواي شور بشم توي رگات جاري بشم مي خواي زندگي بشم همراه قلبت بتپم يا مي خواي بغض توي گلوت بميرم اشك بشم از توي چشات بيرونم كني صدا بشم از تو گلوت فريادم كني تو بگو مي خواي كدوم يكي بشم؟؟؟؟؟؟؟؟
زهره مشق پنجم
لحظه هاي با تو بودن
من از تو آرامشي مي خواستم تا جسم و جانم را تسكين دهد و روانمرا برايكار و تلاش وحركت و پويايي آماده نمايد.
اماچه بگويمو چگونه بنويسم در تو يافتم ودر لحظه هاي با تو بودن به آن آرامش شيرين زندگي رسيدم. حضور تو مرا رام و آرام كرد ومن در مقابل تو نشستم و مات و مبهوت تو شدم. نمي داني چه احساسي در آن لحظات داشتم،چه پروازي چه معراجي چه صعودي چه خسله اي؛
تو هميشه مرا اشباع مي كني؛
تو مرا مي فهمي ،تو خطاهاي مرا ناديده مي گيري،تو نقاط ضعف مرا به رويم نمي آروي تو مرا تضعيف نمي كني، چقدر تو بزرگي و چقدر من مبهوت تو. گاهي اوقات كه تو گرفتاري و نمي توني مرا بپذيري چه بر من كه نمي گذرد چه اضطراب ها ونگراني ها و دغدغه ها و اتنظارهاكه دنيايم را متلاطم نمي كند و رشته ي زندگي را از دستم نمي گسلد. شب از نميه شب گذشته است حتما تو در خواب نازي و من فردا مسافرم . كاش در اين سفر مرا همراهي مي كردي.
زهره
سلام به همگی
تصمیم گرفتم مطلب های خودم رو
توی وبلاگ خودم بنویسم
هردفعه چند تا شون رو آپ می کنم
بینندگان عزیز لطفا مطالب رو به
وبلاگ های خودتون انتقال ندید
ویا قبل از انتقال به من اطلاع دهید و
پس از گرفتن رضایت من این کار را
انجام دهید
با تشکر
زهره my id:nanazi_baba11 مشق چهارم: سفر
هنوز ديوانه وار به خودم مي پيچم، بغض گلويم را مي فشرد و درد سينه ام را. به خاطرات گذشته مي انديشم . به آن قول و قرار ها ،به آن اتش بازي ها به آن زمزمه ها،به آن شب نفرين شده كه بعد از آن ديگر هرگز رنگ آرامش را به خود نديدم، آن شب كه دستم را در سينه فشردي و گفتي كه دوستم داري و به خاطر من حاضر به هر فداكاريي هستي. چه شد محبوبم؟چه شد كجا رفت آن همه غوغا؟ يك سفر تو را اين همه تغيير داد، كه كينه اي به سفر دارم. تو كه بي قرار ترين بودي،تو كه تاب لحظه اي دوري را نداشتي، تو را طاقت اندوه من نبود ،لبخند مي خواستي،گرمي مي خواستي، شور مي خواستي هياهوي عشق در تو موج مي زد نگاهت چه فتنه ها كه به پا نمي كرد. نه!نه!نه!نمي تونم نگاه سردت را باور كنم اين نگاه تو نيست نگاه تو گرم است ،شرار زنگي در جام تهي مي ريزد، در نگاه تو اميد موج ميزند، نه! اين نگاه ،نگاه تو نيست!. مشق سوم: محكوم به اشتياق
من نا خواسته وارد زندگي تو شدم و آرامش بكر تو را به هم زدم و از آن
غم انگيز ترمعصوميت زلال تو را لكه دار نمودم. گناه تو «نگاه تو» بود. چشماني كه به دو نگين درخشان،دو ستاره ي فروزان مي ماند. من ذره ذره در پناه نور آن ستارگان جوانه زدم. جان گرفتم و روييدم. به قول محمد زهري: ((رعشه در چشمه نمي افتاد/اگر از فتنه ي دستي،سنگي در دل آرامش/ آشوب نمي انگيخت ناسزا را كه سزاست/سنگ مي گويد دست/دست مي گويد سنگ/و تو خود مي داني ناسزا را كه سزاست.)) من بي گناهم،گناهم رويش است،جرمم اشتياق است و خطايم وابستگي ،اگر تابش تو نباشد من ميميرم. مشق دوم: با ظلمت نمي سازي
امروز مي روي اما يقين دارم كه در «قفس»نمي ماني و با «ظلمت» نمي سازي. تو فرزند انديشه هاي مني و محور تمامي تفكرات من«آزادي»است وتو كه روز،روشني،پرواز،حركت و رفتن را آموخته ايي، هرگز نخواهي توانست ديوارهاي قفس را تحمل نمايي. امروزچون قفس رابزك كرده اند تو آن را نمي بيني اما با من بگو تا تو بيايي: «شكفتن غنچه هارا با كه بگويم آواز عشق را با كه بخوانم» زهره مشق اول:
مذبح تيره
در اين مذبح تيرههمه چيز پاره پاره است. مهربانيم،انديشه ام،احساسم،نگاهم، ايثارم،ايمانم و از همه پاره پاره تر دلم. چه بي رحمانه بر همه چيز تاخته اي وهمه را به مسلخ گاه سپرده ايي. آيا هيچ كدام ارزش ماندن نداشت چرا همه و همهبوسيله ي تو به هيچ گرفته شد و به جلاد سپرده شدند تا لت و پار گردند. اين نوشته نيز پاره پاره است چون روح من ،كه هر پاره ي آن در گوشه اي افتاده است و دارد جان مي دهد. زهره مشق هاي پريشاني من
"او"را ديدم نگاهش در من آشوبي به پا كرد،اميدوار شدم،دنيا زيبا و
رنگين شد از خلسه ي بيهودگي نجات يافتم ومن كه سال ها در عزلت غمگينم سر
در آستين "خويشتن"فرو برده بودم نا خود آگاه دست به قلم بردم و"مشق هاي پريشاني" را نوشتم و اين مجموعه ذره ايي از تراوش "او" به بيرون است. "او" در زندگي پنهان من جاريست و مي رود تا در من ابدي گردد و من هرچه مي بينم و مي گويم از "او"ست. اين "مشق ها"خطوط كج و معوجي از جمال بي مثال اوست. درست مثل مشق هاي كودكان دبستاني. و من در وادي عشق دانش آموز گريزپاي اول دبستان هستم كه مشق هايش را در كوچه و در ميان زمين بازي نوشته است لذا به يقين خالي از ايراد نيست،اميدوارم كه او خرده نگيرد و اين تكه نوشته ها را كه هر كدام تكه اي روح من است بپذيرد. تقديم به "او"
زهره سلام بچه ها خوبید؟ چند وقتیه آپ نکردم ببخشید آخه دلم خیلی گرفته آخه وقتی آن می شم یاد عزیزم می افتم و دلم آتیش میگیره بچه ها برای عزیزم دعا کنید موفق بشه و به خواسته هاش برسه مرسی شاید دیگه اصلا آپ نکنم دلم برای همتون تنگ می شه تا یه وقت دیگه که معلوم نیست همین فردا باشه یا چند سال دیگه بای بای التماس دعا
تولد تولد تولدت مبارک
تولد وبلاگمه یکساله شده چقدر زود یکسال گذشت
يه روزي قدرمو مي دوني كه ديره
روزي كه كسي سراغت ، نميگيره يه روزي ميدوني من كي و چي بودم روزي كه از نبودنم غصت ميگيره باشه خوبم از كنارت ساده ميرم با وجود اين كه ميدونم ميميرم به خدا قدرمو ميدوني يه روزي روزي كه از تو جدا ميشه مسيرم
وقتي كه دلت بهونمو ميگيره اما اون روزو خدا كنه نباشم
پشت سر هرمعشوق،خداایستاده است. پشت سر هرآنچه که دوستش میداری.و توبرای اینکه
معشوقت را از دست ندهی،بهتر است بالاتررا نگاه نکنی
زیراممکن است چشمت به خدابیفتد واو آنقدربزرگ است که هر چیز پیش اوکوچک جلوه میکند.
پشت سر هرمعشوق،خداایستاده است
اگرعشقت ساده است و کوچک ومعمولی،اگر عشقت گذراست وتفنن وتفریح،خداچندان
کاری به کارت ندارد.اجازه میدهد که عاشقی کنی،تماشایت می کند ومیگذارد
که شادمان باشی. اما هر چه که در عشق ثابت قدمتر شوی،خدا با توسختگیرترمی شود
هرقدر که درعاشقی عمیق ترشوی وپاکبازترو هراندازه که عشقت ناب تر شود وزیباتر
بیشتر باید ازخدابترسی.زیرا خدا از عشقهای پاک وعمیق وناب و زیبا نمیگذرد
مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.پشت سر هرمعشوقی،خداایستاده است و
هرگامی که تو در عشق برمیداری خدا همگامی درغیرت برمیدارد.
توعاشق ترمی شوی
وخداغیورتر
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دستیافتنی است و وصل چه ممکن وعشق چه آسان،خدا وارد کار میشود وخیالت رادرهم میریزد ومعشوقت را درهم می کوبد؛
معشوقت،هر کس که باشد و هرجا کهباشد وهر قدر که باشد. خداهرگز نمیگذارد میان تو واو، چیزی فاصله بیندازد. معشوق می شکند وتو ناامیدمی شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است
ناامیدی ازاینجا وآنجا،ناامیدی از این کس و آن کس.ناامیدی از این چیز و آن چیز
تو ناامید می شوی وگمان میکنی که عشق بیهوده ترین کارهاست
و برآنی که شکست خورده ای و خیالمی کنی که آن همه شور وآنهمه ذوق
وآن همه عشق راتلف کرده ای.اما خوب که نگاه کنی میبینی حتی قطره ای از عشقت،
حتی قطرهای هم هدرنرفته است.خداهمه راجمع کرده وهمه رابرای خویش برداشته
و به حساب خود گذاشته است.خدا به تومی گوید:
مگر نمیدانستی که پشت سرهر معشوق خداایستاده است؟ توبرای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای
و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این،قلبت را
وروحت را ودنیایت را وسعت می بخشم واز بی نیازی نصیبی به تو می دهم.
و اینثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانیش کند. فردا اما تو بازعاشق میشوی تاعمیق تر شوی و وسیع تر وبزرگ تر وناامیدتر.
تا بی نیازترشوی و به اونزدیکتر.
راستی اما چه زیباست وچه باشکوه وچه شورانگیز،
که پشت سرهرمعشوقی خداایستاده است!
عرفان نظرآهاری آخه انتظار تا کی؟......
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلک
اگر حجاب ظهورت وجود پست من است؛ دعا نما که بمیرم چرا نمی آیی؛ هر کودکی با این پیام به دنیا می آید که خدا هنوز از انسان نومید نیست
خدا نه برای خورشید و نه برای زمین بلکه برای گلهایی که برایمان می فرستد، چشم براه پاسخ است
...چند وقت است که به این سیاره فرستاده شده است؟ خودش هم
نمی داند.هیچ کس نمی داند، غیر از خدا.
مهم نیست چند سال است
که این جاست،
مهم این است که
به تک تک ساکنان
این سیاره وابسته
است.
با گذشت این همه
سال، هنوز جوان
است و با انرژی
و گرم. مردم، این روزها بیش از پیش نیازمندش هستند و ... حالا ... با وجود
جنگها و ... دارد _ آرام آرام _ جهانی می شود: عشق!
کوله پشتي اش را برداشت و راه افتاد. رفت که دنبال خدا بگردد و گفت : تا کوله ام ا ز خدا پر نشود بر نخواهم گشت نهال رنجور و کوچکي کنار راه ايستاده بود. مسافر با خنده اي رو به درخت گفت : چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت : ولي تلخ تر آن است که بروي و بي رهاورد بازگردي. کاش مي دانستي آنچه در جستجوي آني همين جاست مسافر رفت و گفت: يک درخت از راه چه مي داند؟ پاهايش در گل است . او هيچگاه لذت جستجو را نخواهد يافت . و نشنيد که درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز کرده ام و سفرم را کسي نخواهد ديد جز آنکه بايد .مسافر رفت و کوله اش سنگين بود
هزار سال گذشت . هزار سال پر پيچ و خم ، هزار سال بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نا اميد. خدا را نيافته بود . اما غرورش را گم کرده بود.به ابتداي جاده رسيد جاده اي که روزي از آن آغاز کرده بود . درختي هزار ساله ، بالابلند و سبز کنار جاده بود. زير سايه اش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد ، اما درخت او را مي شناخت . درخت گفت: سلام مسافر، در کوله ات چه داري؟ مرا هم ميهمان کن. مسافر گفت : بالابلند تنومندم شرمنده ام . کوله ام خالي است و هيچ چيز ندارم . درخت گفت:چه خوب . وقتي هيچ چيز نداری همه چيز داري اما آن روز که مي رفتي در کوله ات همه چيز داشتي ، غرور کمترينش بود جاده آن را از تو گرفت . حالا در کوله ات جا براي خدا هست و قدري از حقيقت را در کوله مسافر ريخت . دستهاي مسافر از اشراق پر شد . و چشمانش از حيرت درخشيدند . و گفت : هزار سال رفتم و پيدا نکردم . و تو نرفتي و اين همه يافتي . درخت گفت زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم و پيمودن خود دشوارتراز پيمودن جاده هاست
سلام.ایندفعه می خوام بگم برای چی واسه عشق ، انرژی قایل
میشیم! یا به عبارت دیگه اصلا این انرژی عشق که ازش حرف می
زنیم وجود داره؟! و یا قابل درک هست؟
تو سایت هوپا به مطلب جالبی برخوردم که کاملا به موضوع مورد
بحث ما مربوطه، بنابراین واسه توضیح بیشتر گذاشتمش تو وب.
کاملترشو میتونید از خود هوپا بگیرید.برای درک بیشتر موضوع بهتره
خودتون بهش فکر کنین. واسه بوجود اومدن یه نگرش جدید و البته
درست راجع به هر موضوعی بهتره کمی اطلاعات راجع بهش داشته
باشیم ، و اما مطلب:
"خیلی از آدمها حتی نمی دانند که این دنیایی که در آن زندگی می کنیم از چه چیزی
ساخته شده است پس ابتدا با هم طبق نظریه های علمی راه خود را پیش می بریم و
به این می پردازیم که دنیا از چه چیز ساخته شده است : دنیای اطراف، از ماده
انرژی ساخته شده است . ماهیت انرژی هنوز به طور کامل کشف نشده است اما
می دانیم که انرژی با فرکانس نیز سنجیده می شود. هر چه فرکانس یک انرژی
بالاتر باشد قوی تر است . ماده از مولکول ساخته شده است و مولکول از اتم
و اتم از الکترون و پروتون و نوترون. الکترون که جرم ندارد و در حقیقت فقط
انرژی است و اما پروتونها از ذرات کوچکتری تشکیل شده اند و آنها کوارک
هستند. و اما کوارک ها از چه ساخته شده اند ؟ کوارک ها ازانرژی ساخته
شده اند. پس می توانیم بگوییم همه چیز در این دنیا از انرژی ساخته شده
است. چون طبق نظریه نیوتون جهان از ماده +انرژی ساخته شده است که
دیدیم که اخیرا کشف شده است که ماده نیز از انرژی ساخته شده است.افکار
ما و خاطرات و ذهن ما ماده ای هستند با انرژی و فرکانس بسیار بالا، بخاطر
همین غیر قابلدیدن هستند. اما می بینیم که قابل درک هستند. برای همین است که
وقتی فکر می کنیم یا درس می خوانیم گرسنه می شویم چون از توان موجود
در خود برای تولید انرژی فکر استفاده کرده ایم و حال باید انرژی از دست
رفته را برگردانیم. طی آزمایش بسیار دقیقی که در یکی از دانشگاه های امریکا
درسال 1965 انجام گرفت دانشجویی را بر روی ترازویی با حساسیت بسیار
بالا قرار دادند و از او خواستند که یک ضرب 5 رقمی را در 5 رقمی انجام
دهد و هنگام محاسبه مشخص شد که وزن دانشجو در حد بسیار کم افزایش
یافته است. بنابراین انرژی وزن هم دارد. پس افکار مثبت و منفی هر کدام
دارای وزن و ارتعاش خاص خود هستند . و حتی می توانند بر روی محیط
اطراف و انسانهای دیگر تاثیر بگذارند. به خاطر همین است که وقتی موسیقی ملایم
گوش می دهیم آرام می شویم اما وقتی به موسیقی تند و خشن گوش می کنیم
مشوش می شویم این تنها به خاطر تفاوت فرکانس های دو موسیقی می باشد.
خیلی وقتها وقتی به چیزی معتقد هستیم، به سرمان می آید مثلا معتقدیم که بعد از
هر خنده گریه هست. این باعث می شود که ناخودآگاه ما انرژی هایی از خود ساطع
کند که در جهان هستی تاثیرگذار باشد. ناخودآگاه دوست دارد ما را به سمتی
ببرد که ما معتقد به آن هستیم بنابراین ما را به سمت گریه کردن می کشاند.
و ما در تمام لحظات بدون اینکه خودمان بدانیم به سمت گریه کردن سوق پیدا
می کنیم که درنهایت علت آن را پیدا می کنیم (ناخودآگاه آنرا پیدا می کند )
و گریه می کنیم. انرژی افکار ما در محیط پخش می شود و روی همه چیز تاثیر
می گذارد. احتمالا برای شما پیش آمده که از محل یا مکانی متنفرباشید و دوست
نداشته باشید که به آنجا بروید این مسئله دقیقا بخاطر وجود انرژی های منفی
موجود درآنجا است که روی شما تاثیر گذاشته و شما بصورت ناخودآگاه از
آنجا فراری می شوید. و هزاران پدیده دیگر که علت همه آنها انرژی است."
|
|
|












